روایتی از یکی از بازماندگان فاجعه‌ی لامپدوسا

سلام

خانم Fanus یکی از بازماندگان فاجعه‌ی لامپدوسا در اکتبر ۲۰۱۳ است که در اون ۳۵۰ نفری (پناهجویی) که قصد داشتند از مدیترانه عبور کنند، در این دریا غرق شدند و تنها ۱۵۰ نفر موفق به عبور شدند. این نوشته به زبان اوست– پیشنهاد می‌کنم اگر روحیه‌ی حساسی دارید این متن رو نخونید:

lampedusa ghost ship

تنها چیزی که یادمه اینه که توی آب از خواب بیدار شدم و نمی‌دونستم که چه اتفاقی افتاده و تلاش می‌کردم که شنا کنم اما نمی‌تونستم. شروع کردم مثل سگ‌ها به دست‌وپا زدن. هرچقدر که بیشتر دست‌وپا می‌زدم بیشتر احساس غرق‌شدگی می‌کردم.

هیچکسی رو نمی‌دیدم که حرکت کنه؛ تنها چیزی که به چشم می‌خورد بدن‌های شناور و بدون حرکت بود. در یک لحظه دیدم که یک مرد جوان، گردن من رو به شدت گرفته؛ وقتی این اتفاق افتاد فهمیدم که جفت‌مون داریم غرق می‌شیم و تنها چاره‌ای که برام مونده‌بود این بود که با اون بجنگم تا بذاره برم. وقتی به پشتم نگاه کردم دیگه نتونستم اون رو ببینم…

آب حیات۲: تصمیم بزرگ

سلام

این نوشته ادامه‌ی مطلب «آب حیات۱: زندگی عادی و خوب» است.

وقتی از عقلای شهر ناامید شدم به سراغ اونایی رفتم که به واسطه‌ی احساسات قشنگ‌شون بهره‌ی بیشتری از انسانیت می‌برند؛  یکی از اون‌ها گفت:

«عقلای شهر اون چیزی که در فکر خودشون هست رو بازگو می‌کنند. شاید برای به دست آوردنش راه سختی در پیش باشه اما بعد از این همه سختی قراره به آب حیات برسی. اگر هم آب حیاتی در کار نباشه میدونی که تلاش خودت رو کردی و بعدا افسوس نمی‌خوری. البته اگر به آب حیات ایمان داشته باشی بدون شک آب حیات همیشه وجود داره :) خوبی این دنیا به اینه که می‌تونی به هر چیزی که آرزوش رو داری برسی»

آب حیات ۱: زندگی عادی و خوب

سلام شایعه شده بالای یک قله‌ی بلند که تا حالا هیچکس نتونسته به اون برسه یک دریاچه‌ی خیلی بزرگ قرار داره که به خنکی و زلالی آب اون در دنیا وجود نداره… اسمش رو می‌ذارم آب حیات. هر کسی که به آب حیات رسیده رستگار شده و به تمام آرزوهاش رسیده. عزم کردم به آب […]

شعر فارسی، حس ایرانی

سلام

دیروز، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار بود…

shahriar

شعر همیشه با احساسات آدم‌ها بازی می‌کنه و گاهی یک بیت شعر کاری می‌کنه که هزارتا کتاب و سخنرانی اون تاثیر رو نداره… نمی‌دونم خارجی‌ها هم مثل ما به شعر علاقه دارند یا نه اما چیزی که کاملا معلومه اینه که ما ایرانی‌ها یه جور دیگه به شعر نگاه می‌کنیم…

این که برای هر حسی از انسان، شعرهای زیادی وجود داره نشون می‌ده که ما آدم‌ها چه شاد باشیم و چه غمگین، چه وصال باشه و چه دوری و صبر، چه خیانت باشه و چه وفاداری به معشوق، چه بخوایم تعریف کنیم یا حتی بخوایم از مناظر بگیم باز هم به سراغ شعر می‌ریم…

در این میان دو دسته آدم وجود دارند:
اون‌هایی که شعر بقیه رو می‌خونند و سراغ احساسات خودشون رو در اشعار بقیه می‌گیرند
و دسته‌ی بعدی اون‌هایی که احساسات خودشون رو به شعر می‌کشند و صفا می‌کنند…

چه حرف‌ها که درونم نگفته می‌ماند      خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

خوشا به حال شاعران و البته بیشتر از همه خوش به حال کسی که شعر «علی(ع) ای همای رحمت»ش غوغا کرد… خوش به حال تبریز و تبریزی‌ها…

در انتها هم شعر زیبا و مشهور استاد رو با صدای خودشون قرار می‌دم

تولدم مبارک :)

سلا!!!م

بله دیگه؛ امروز روز بزرگیه چون تولدمه… یکسال پیش در همچین روزی (البته نصف شب بود) تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم! به همین زودی گذشت و وبلاگ من امروز یکسالش تموم میشه:) یه جورایی میشه گفت که من این وبلاگ رو به دنیا آوردم اما برعکس این‌هایی که می‌گن بزرگ‌ترین درد دنیا، درد زایمانه من که هیچی حس نکردم :دی

happy birthday

در این مدت تعداد ۸۹ مطلب رو منتشر کردم و در اون‌ها از هک و امنیت و زندگی و خبر و همایش و… حرف زدم.

اگرچه در بین این مطالب بیشتر از کامپیوتر نوشتم اما با توجه به ‌اینکه اکثر اون‌ها ترجمه‌ی مقالات دیگران بوده خیلی دوست‌شون ندارم؛ (اصلا مگه کامپیوتر خودش چیه که ترجمه‌ی مقالات بقیه بخواد چیز با ارزشی باشه)  اما برعکس این موضوع، جملاتم در زمینه‌ی امنیت اطلاعات و همینطور مطالب مربوط به زندگی رو بیش از هرچیز دیگه‌ای دوست دارم و به نظرم ارزش واقعی وبلاگم به همین مطالبه و بنابراین لیست‌شون رو اینجا هم میارم…

دل عاشق به پیغامی بسازد

سلام

you have got mail

حتما شما هم دوستایی دارید که خیلی وقته همدیگر رو ندیدید و وقتی به هم می‌رسید بهم می‌گین که :«یاد قدیما بخیر که همه‌ش با هم بودیم اما الان سالی یکبار هم به زور همدیگرو می‌بینیم و…»

خوب با توجه به کار و زندگی و هزارتا دغدغه‌ای که توی زندگی‌های الان وجود داره به نظرم این عادیه که وقت کمتری رو به دوستای قدیمی‌تون اختصاص بدید و کمتر همدیگر رو ببینید اما برای اینکه به یاد هم باشید حتما نیازی نیست که نصف روزتون رو خالی کنید تا بتونید با هم باشید…

دیروز یکی از دوستای خوبم که خیلی وقته ندیدمش و مدت زیادی بود که از هم بی‌خبر بودیم، بهم ایمیل زد و گفت:

سلام رفیق قدیمی؛ یه وقت دلت برا ما تنگ نشه؛ امروز phpconf بود؛ جات خالی؛ گفتم مقاله هاشو برات بفرستم :)