life

من و مهمان‌نوازی چوپان‌ها

سلام

man ma mehmannvazi choopanha 000

شاید خوندن این داستان، برای بعضی‌ها عجیب بیاد و فکر کنند که دارن یک فیلم می‌بینند اما همه چیز واقعیه...

ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم و یک صبحونه‌ی مفصل خوردم تا خودم رو برای سفری که بهش می‌گم «Roadtrip» آماده کنم. توی کوله‌پشتی فقط مواردی که فکر می‌کردم واقعا به دردم می‌خوره رو برداشته بودم... تجربه‌ی این‌جور سفرها رو از قبل داشتم و می‌دونستم از زمانی که وسیله‌‌ رو پارک می‌کنم نهایتا ۲ ساعت پیاده‌روی دارم. یعنی می‌شد ۲ ساعت رفت + ۲ ساعت برگشت + ۲ ساعت هم اطراق کنار دریاچه!

نقشه و راه‌های رسیدن به اون رو شب قبل از اینترنت پیدا کرده بودم و فقط کافی بود طبق نقشه جلو برم... اما آیا واقعا کافی بود؟!!! در قسمت نتیجه گیری به این سوال پاسخ می‌دم!

روز معلم

سلام
یادمه دبستان و راهنمایی که بودیم «روز معلم» روز خاصی بود و باید برای معلم‌هامون هدیه می‌گرفتیم. هرچی بزرگ‌تر می‌شدیم این روز برامون کم‌رنگ‌تر می‌شد و نهایتاً توی دانشگاه صرفاً به یه تبریک اکتفا می‌کردیم؟!! اگرچه سر کلاسِ استادی که بیشتر از بقیه واسمون عزیز بود و به نحوی قاطی‌ـه بچه‌ها بود، شیرینی هم می‌گرفتیم و اینجوری نصف کلاس می‌پرید! خوب این‌هم از تاریخچه اما...

Happy teacher's day

اگر شما کلاً استادها رو حساب نمی‌کنید که هیچ... ولی اگر مثل من استادی دارید که همیشه واستون عزیزه و به شاگردیش افتخار می‌کنید الان بهترین موقع برای اینه که یه حرکتی بزنید :)

چند وقت پیش، داشتم نوشته‌های قدیمی رو چک می کردم تا هم تجدید خاطره شه و هم کمی از دنیای صرفاً تکنولوژی فاصله بگیریم؛ تا اینکه به مقاله‌ی مشهور اریک ریموند رسیدم. اونجایی که می گفت:

To follow the path, look to the master, follow the master, walk with the master, see through the master, become the master.

به احترام نابینایان

سلام

respect blind child

در حرم امام رضا (ع) دختر بچه‌ای را دیدم که هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست زیبایی او را وصف کند؛ چهره‌اش درخشنده بود و احتمالاً چشم‌هایش غرق معصومیت. اما حیف! حیف که چشمانش پشت نقاب عینک دودی‌اش مخفی شده بود. او که شاد بود اما غصه‌ی من از این بود که نمی‌توانم چشم‌های او را ببینم. غرق خیال بودم. تنها آرزویم این بود که کاش می‌شد به نحوی برای او کاری کنم تا لبخندش را ببینم. فرشته‌ی من که احتیاجی به این‌ها نداشت، پس این کار فقط و فقط به خاطر خودم بود... اصلاً انگار تمام دنیایم او شده بود. با خودم می گفتم اگر او خواهرم بود تمام دنیا را برای او می‌خواندم. اما واقعاً دنیای او چه شکلی بود؟

خودم را جای او گذاشتم. اگر من، او بودم و ۱۵ سال دیگر عاشق مردی می شدم یا حتی اگر مادر می‌شدم، چه حسی داشتم؟! این که عاشق کسی باشی و نتوانی او را تصور کنی چگونه است؟! احتمالاً تنها چیزی که می خواهم ببینم همین خواهد بود. واقعاً چه شکلی است؟ شاید هم من اشتباه می‌کنم... شاید تصور این دختر از صداها یا از لمس‌کردن بسیار قوی‌تر از من باشد... اصلاً که گفته منی که چشمِ سر دارم می توانم خوب درک کنم یا خوب بشناسم؟ اصلاً مگر درک‌کردن و حس‌کردن مساوی دیدن است؟!

نمی‌‌دانم... نمی‌دانم... اما این را می‌دانم که به این دختر و به تمام حس‌های او احترام می‌گذارم... ببخش اگر غلط نوشتم...

چرا «کتاب‌خوان بودن» رو دوست ندارم

سلام

این عنوان اصلا یک عنوان روزنامه‌ای و فقط برای جذب خواننده نیست. من واقعا دوست ندارم که به عنوان کتاب‌خوان شناخته شم؛ نه به خاطر اینکه کتاب‌خوان بودن بده اتفاقا شاید خیلی هم خوب باشه اما این صفت به من حس بدی می ده و شاید به خاطر گذشته بوده. گذشته ای که در ادامه آوردمش:

reading challenge

خاطره اول:
سال ۸۷ بود که به یکی از همکلاسی‌هام در دانشگاه -که می دونستم اهل کتاب‌خونده و در واقع کتاب‌خوان‌ـه- گفتم که یک رمان قشنگ رو بهم معرفی کنه تا منم بخونم. تقریبا تا اون موقع هیچ مطالعه‌ی غیردرسی و غیرکامپیوتری نداشتم و می خواستم اولین کتابی که می خونم واقعا ارزش خوندن رو داشته باشه.

شنیدید میگن که هیشکی مثه عشق اول نمیشه؟!! به نظر من هم، هیچ کتابی مثل کتاب اول نمیشه. پس باید در انتخابش خیلی دقیق بود. دوست کتاب‌خوان من، رمان «بادبادک باز» رو معرفی کرد و گفت که یکی از بهترین رمان‌های نوشته شده است. منم با هزار شور و شوق شروع به خوندنش کردم ولی تقریبا ۲۰۰ صفحه از کتاب رو خونده بوم که ازش خسته شدم و کنارش گذاشتم!!!

دوستم: چی؟!!! از بادبادک باز خوشت نیومد؟ مگه میشه؟ هر کسی از این کتاب خوشش میاد! این یکی از بهترین هاست و...

تنها دلیل کارکردن، داشتن زندگی بهتر است

سلام

روزی که می خواستم این وبلاگ رو راه بندازم به خودم گفتم که بیش از همه در مورد «زندگی» می نویسم. اما منم مثل خیلی های دیگه از یاد «زندگی» غافل شدم و شروع کردم به نوشتن مطالب مربوط به هک و امنیت و ...

مخاطب این مطلب هم دختر-پسرهای مجردند و هم اونایی که تازه ازدواج کردند. شاید شما هم در اطرافی‌ها یا دوستاتون با چنین افرادی مواجه شده باشید یا شاید هم خودتون مثل افرادی که در ادامه میارم باشید:

life is beautiful

مورد اول: دهنم سرویسه چون ازدواج کردم!

مورد دوم: فعالیت ۲۴ ساعته برای پرواز

مورد سوم: ازدواج در سن حضرت نوح

مورد چهارم: من دفاع دارم، با من کاری نداشته باشید

نتیجه گیری

وظیفه ای به اسم لطف کردن وجود نداره!!

وقتی لطفی رو تکرار میکنی میشه انتظار و کسی حق نداره از دیگری چنین انتظاری داشته باشه

... پس که اینطور...

سلام

الان که شروع به نوشتن این پست کردم خیلی از دست خودم عصبانی ام اما امیدوارم با خوردن این لیوان قهوه، حالم بهتر شه...

بعضی از ما، جامعه ای که در اون زندگی می کنیم رو دوست نداریم و برای خودمون یه جامعه ی بهتری تشکیل دادیم که با بودن در اون حالمون بهتر میشه. این جامعه هم کوچکتره و هم دیگه مشکلات جامعه ی بزرگ رو نداره. چون خودمون انتخابش می کنیم. بر اساس سلیقه هامون، مرام زندگی مون،‌ دین مون،‌ عواطف مون و...

خوب مسلما ما از جامعه ی بزرگ انتظار خاصی نداریم. یعنی جامعه ی بزرگ هر چقدر هم که بد باشه نمی تونه ما رو «خیلی» ناراحت کنه؛ اما قضیه در مورد جامعه ای که خودمون اون رو درست کردیم فرق می کنه. چون از اون «انتظار» داریم.

lotf ya vazife

خوب بیاید ببینیم چارچوب این «انتظار» چیه؟ چون نمی خوام مطلب طولانی شه خودم شروع می کنم...

چرا وبلاگ

سلام

درسته که خیلی از ما آدم ها فقط دوست داریم از نتیجه ی کار بقیه استفاده کنیم و وقتی که نوبت به خودمون می رسه یا میدون رو خالی می کنیم یا با بهونه هایی شونه از زیرش خالی می کنیم. می دونید چی می گم دیگه؟!! مثلا اون دسته از آدمها می گن، شما فلان سمینار -که هیچ سودی برای برگزار کننده هاش نداره- رو برگزار کنید و تمام خرکاری هاش هماهنگی هاش رو انجام بدید و ما هم روز برگزاری میایم و شرکت می کنیم و دست و هوراااا و ... وقتی هم بهشون میگی که شما هم یه کار کوچیکی مثل چاپ بنر رو انجام بده،‌ هزار و یک بهونه میارند! به این می گن «استعمار جدید». استعمار گر نباشیم cheeky

why blog?

حالا چی شد که اینو گفتم! در اوج ناباوری خود من تا چند وقت پیش، استعمارگر بودم! مثل آمریکا!! اما استعمارگری من به جای استعمار جدید، «استعمار نوین» بود. من یه حساب توییتر دارم که در اون، کسایی که از نظر من توییت هاشون جالبه رو فالو می کنم + یه سری وبلاگ و وب سایت هستند که همیشه بهشون سر می زنم و از مطالبشون استفاده می کنم + هر وقت به مشکلی بر می خورم اون رو گوگل می کنم تا از راه حل هایی که بقیه ارائه دادند، استفاده کنم...

صفحه‌ها